امیررضا عشق من
پیش از تو فقط شعرم معراج غرورم بود ای از همه بالاتر اینک به تو می نازم
|
چشمان مرا به چشمهایش گره زد بر زنـــدگیم رنگ غـــــم و خاطره زد او رفت ولی نه طبـــق قانـــون وداع یکبار فقط به شیشـــه ی پنجره زد
بزرگترین خوشبختیها در زندگی عشق است و بزرگترین بدبختیها در زندگی عشق است برای همین است که هنگامی تو را میبینم لبانم خندادن و چشمانم پر از اشک می شود کاش می توانستی آنچه در اندیشه ام هست بخوانی هنگامی که غمگین به تو می اندیشم
وقتی دلم به درد می آید و کسی نیست به حرفهایم گوش کند وقتی تمام غم های عالم در دلم نشسته است وقتی احساس می کنم دردمندترین انسان عالمم وقتی تمام عزیزانم با من غریبه می شوند و کسی حرمت اشک های نیمه شبم را حفظ نمی کند وقتی تمام عالم را در قفس می بینم بی اختیار از کنار آنهایی که دوستشان دارم می گذرم.
پروردگارا: مرا ابزار آرامش خویش قراربده بگذار هرجا که نفرت است عشق درو کنم و هر جا آسیب است عفو هر جا شک است ایمان هر جا ناامیدی است امید هر جا تاریکی است نور هر جا غم است سرور ای پروردگار عالم به من لطف کن تا بیشتر در پی تسکین بخشیدن باشم تا آرام شدن همانطور که می فهمم فهمیده شوم همانطور که دوست دارم دوست داشته شوم زیرا در اثر دادن است که دریافت می کنم در اثر بخشیدن است که بخشیده میشوم در مرگ خود است که در زندگی جاودان متولد می شوم
چقدر عجیبه تا وقتی که مریض نباشی کسی برات گل نمیاره تافریاد نزنی کسی به طرفت نگاه نمیکنه تاگریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمیاد و تا وقتی نمیری کسی تو رو نمی بخشه
بذار
اونقدر شادی داشته باشی که زندگیتو شیرین کنه اونقدر تجربه که قویت کنه اونقدر غم که انسان نگهت داره و اونقدر امید که شادت کنه.
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بوده است این دسته که بر گردن او می بینی دستی است که بر گردن یاری بوده است (خیام)
وقتی که برگی از درخت می افته
حس می کنم گریه ی بی صداشو حس می کنم چی می گذره تو قلبش وقتی می بینه مر گ لحظه هاشو آخه منم یه برگ خشک و زردم که بی صدا یه عمره گریه کردم
دستها بالا بود
هر کس سهم خودش راطلبید سهم هر کس که رسید!داغ تر از دل ما بود ولی نوبت من که رسید سهم من یخ زده بود! سهم من چیست؟مگر یک پاسخ!!!! پاسخ یک حسرت سهم من کوچک بود قد انگشتانم عشق آن وسعت داشت وسعتی تا ته دلتنگیها شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند.
آدمها فقط در یک چیز مشترکند! متفاوت بودن (رابرت زند) وقتی سرنوشت حکم می راند نگرانی بی ثمر است (دانته)
پائیز که از راه می رسد٬دوباره غم برگ های خزان زده٬بر دلم سنگینی می کند
ای کاش امروز بودی تا کمی از آن سنگینی را از من می گرفتی و روی شانه هایت می گذاشتی اما افسوس که تو دوری٬خیلی دور٬آنقدر که حتی خیال هم به تو نمی رسد و من هر روز صبح٬وقتی از کوچه ی قدیمی مان می گذرم٬جای تو را چه بزرگ احساس می کنم٬ و این کوچه پر خاطره٬امروز چه خالی است و چه خلوت.......... باز پائیز است٬باد می وزد٬اما کوچه ی قدیمی هنوز انتظار می کشد.انگار نمی دان ٬ما رفته ایم و هر یک با سرنوشتی گره خورده ایم. صدایی می آید صدای خنده ی دو نفر که از دور می آیند تا برای فردای این کوچه خاطره بسازند.
تو رهسپار می شوی به سوی عشق و من کنار پنجره در آرزوی یک نگاه آه می کشم تو از دیار من چه شادمانه کوچ می کنی وچشمهای بی قرار من به غربت همیشگی هنوز خیره مانده اند |
AboutArchivesآبان 1388شهریور 1388 مرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 SpecificLinkDump
وفا(امیررضا) جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ آمار وبلاگ تعداد بازديدهای اين وبلاگ: |